خود سوزی برای نجات
خود سوزی برای نجات
م. ع. بشارت
تو فقط یک راه داری! عروسی با این مرد و بس!
طنین این گفته پدر تنها چیزی بود که از یک هفته به این سو در گوش ... صدا می نمود و به این ترتیب تمام امید ها و آرزو هایش را برباد داده ونابود نموده بود. براستی چکار باید کرد؟ چگونه می توان یک عمر زندگی با مردی را تحمل کرد که عمر فرزندانش بیشتز از او است؟ پیر مردی که ده ها سال از او بزرگتر بوده و ... بجای دختر کوچکش محسوب می شود. اگر با او عروسی می کرد چگونه می توانست به تمام ارزو های که سال های زیادی در خیال خود پرورانده و به امید رسیدن به آن ها زندگی نموده بود برسد؟ چگونه می توانست خود را خوشبخت احساس نموده و زندگیش را آنگونه که انتظار داشت در یابد؟
بدون تردید چنین چیزی ممکن نبوده و او هرگز نمی توانست در کنار مردی که چند برابر تمام عمر او سن دارد به آرزو هایش رسیده و خوشبخت باشد. ولی چه می توانست بگند؟ این دستور پدر بود که باید با او ازدواج نماید. در حقیقت تنها راه که برای او باز گذاشه شده بود ازدواج با این پیر مرد ریش سفید بود و بس.
... تصمیم می گیرد یک بار دیگر با پدرش حرف بزند او می خواست به پدرش بفهماند که زندگی او با این مرد ممکن نبوده و هرگز به این عروسی تن نخواهد داد. ولی این کار هرگز ممکن نشد و پدر بی آن که تمام حرف های او را بشنود با خشم و خشونت خاصی به او حمله نموده و با تمام قدرت زیر مشت و لگدش گرفته و صدایش را در گلو خفه نموده بود.
چکار باید می گرد و کدام راه را می توانست انتخاب کند؟ مرگ یا ازدواج با پیر مردی که هزگز نمی توانست به عنوان همسرش قبول کند؟
به اتاق خودش می رود و به روز های می اندیشد که در خیال خود مرد محبوب و دوست داشتنی خود را در کنارش داشته و زندگی خوش و زیبای را تجربه می نمود. به آروز ها و آمید هایش فکر می کند که بدون شک از بین رفته و برباد شده بود. چقدر پوج و بی ارزش بوده است این زندگی و چقدر سخت است ادامه آن در کنار مردی ریس سفیدی که ادعا داشت شوهرش می باشد. براستی چه راحت بود مردن و نیز چقدرخوش آیند است لحظه های که از تمام رنج ها و درد های این زندگی ملالت بار رها می شود.
آنگاه هرگز کسی نخواهد بود که او را مجبور کند تا با پیر مردی که بجای پدرکلانش می باشد عروسی نموده و تمام آرزو ها و امید هایش را بر باد دهد. آنگا هرگز کسی نخواهد تا او را مثل همیشه زیر مشت و لگدش گرفته و تمام بدنش را سیاه و زخمی نماید.
با تمام قوتش بر خواسته و با سرعت تمام به طرف آشپز خانه می دود. آنجا بطری را بلند می کند و بی هیچ تأملی پطرول داخل آن را به سر و صورتش پاش می دهد. چقدر خوشآیند است ورزش نسیمی که اندام آغشته به پطرولش را می نوازد و چقدر دلپذیر است بوی تند این یگانه کمک کننده او که برای همیشه می توانست راحتش نموده و از تمام غم های زندگی خلاصش کند.
لحظه ی یعد صدای جزق جزق گوشت اندام ها و سوزش تندی در تمام بدنش و باز هم بوی تند سوخته گوشت و موهای که در آن زمان تا کمرش رها شده بود. صدای و فریادی که هرگز نمی شد تشخیصش داد که از درد است یا از خوشی.
دیگر همه چیز تمام شده بود و ... با بدن سیاه سوخته و پیچیده در باند های سفید بروی چپرکت شفاخانه افتاده و لحظه های مرگش را انتظار می کشد. 90% سوختگی که به باور قطعی داکتر معالج نتیجه آن مرگ خواهد بود.
آن طرف تر پیر مردی به چشم می خورد که مویه کنان فریاد کشیده و ناله می نمود. دخترم مرا ببخش! اشتباه کردم! نفهمیدم چکار می کنم! خواستم به شوهرت بدهم. نمی دانستم این روز وحال را بسر خود می آوری! مرا ببخش لطفا مرا ببخش!
وبلاكي كه از آن باز ديد مي كنيد، يكي از صفحاتي است كه هميشه در تلاش انعكاس واقعيت هايي از نقض حقوق بشر در افغانستان بوده و توسط محمد عطيم "بشارت" نوشته و مديريت ميشود.