رنجنامهی مادر
رنجنامهی مادر
یحی امید (م.ع. بشارت)
مهدی سومین و کوچکترین فرزند مرحوم نیازمحمد دکاندار که در سال 1377 با هجوم نیروهای نظامی طالب در شهر مزار شریف کشته شده بود، این روزها صنف پنج مکتب است. او و دو خواهرش که از مهدی بزرگتر اند فرصت درس خواندنشان را مدیون تلاش شبانه روزی مادرش که بعد از مرگ پدر، با کار در آشپزخانههای مردمان پولدار و مرفه، لباس شویی و دوخت ودوز، لقمه نانی را بر سفرهی خالی فرزندانش میگذارد، دانسته و باور دارد که مادرش هرکاری را برای آیندهی او و دو خواهرش انجام داده است. مهدی معتقد است مادرش بیشتر از آنچه که یک مادر میتواند برای فرزندانش انجام دهد تلاش نموده و در حقیقت زندگی و تمام خوشیهایش را قربانی خوشیها و موفقیتهای آنها نموده است. او میگوید:
«وقتی شبها مادرم را که خسته و مانده از کارش بر میگردد با دستهای پینه بسته و چهرهی پریده رنگ میبینم، نمیتوانم خودم را قناعت دهم که بیشتر از این، دلیل رنجها و زحماتش باشم. میخواهم درسهایم را رها نموده و بدنبال کاری و درآمدی، بروم. میخواهم خودم نانآور خانه باشم. میخواهم کار کنم و پول بدست بیاورم که هم مادرم آرام و راحت باشد و هم خواهرانم درس بخوانند. ولی همیشه اصرار مادرم مرا از این تصمیم منصرف نموده و دوباره به مکتب بار میگرداند.»
به نظر میرسید دردی گلوی مهدی را فشار میدهد و نمیگذارد تا کلماتش را براحتی ادا کند. لحظهی سکوت نموده و به سقف اتاق مینگرد. شاید میخواست از ریختن اشکهایش جلوگیری نماید. ثانیههای همچنان در سکوت میگذرد و بالاخره دو باره به سخن آمده و کلماتش را این گونه ادامه میدهد:
«بعد از کشته شدن پدرم تمام این دوازده سال را مادرم کار نموده و باهر بدبختی که شده سعی می کند شکم ما را سیر نموده و مصارف مکتب و کورس ما را فراهم کند. او حتا یک روز هم نمیتواند بدون این ترس که مبادا نتواند از عهدهی این کار بر آید، بسر برده و لبخندی بر لبانش داشته باشد. به نظر من که از روزهای زندگی مشترک پدر و مادرم چیزی را بیاد ندارم، مادرم اصلا خندیدن را بلد نبوده و احتمالا هرگز نخندیده است.»
مهدی دو باره سکوت نموده و با تکراز جمله آخرش (احتمالا هرگز نخندیده است) میگوید:
«هرگز بیاد ندارم روزی را که مادرم لباس نوی برای خودش خریده و پوشیده باشد. بخش اعظم از لباسهای مادر از همان قدیم است، روزهای که پدرم زنده بود. چند دست دیگر هم لباسهای است که مادرم در جریان سالهای گذشته از دکانهای لیلامی فروشی، خرید نموده است.»
عقده گلوی مهدی را بیشتر فشار داده و توان جلوگیری از ریزش اشکهای چشمانش را از او میگیرد. صدایش را آرام نموده و اشکهایش را پاک مینماید. به لباسهای که پوشیده است نگاه میکند. واقعا لباس مرتبی بود یخن قاق و پطلونی تمیز و اتو کشیده. و جمپری که معلوم بود زیاد ارزان قیمت نیست. دستی بر آن کشیده و با لبخندی تلخی سخنانش را از سر میگیرد:
«اما او (مادر) هیچ وقت نگذاشته است که ما لباس کهنه یا لیلامی بپوشیم. اگرچه نمیتواند مثل خانوادههای پولدار به هر بهانهی برای فرزندانش لباس نو بیخرد ولی هیچ زمانی را بیاد نداریم که مشکل یا کمی لباس داشته باشیم. همیشه هر لباسی را که آرزوی پوشیدنش را داشتیم، مادر تهیه نموده است.»
مهدی در کنار مکتبش کورس زیان انگلسی را نیز تعقیب میکند. او به گفتهی خودش لول فور (صنف چهارم) زبان انگلسی است. و همراه با او خواهرانش نیز در این کورس شرکت میکند. به گفتهی مهدی مادرش از همه آروزهای که یک زن جوان میتواند داشته باشد، گدشت تا رفتن ما را به مکتب و کورس انگلسی ببیند. او میگوید:
«مادرم همیشه در برابر اعتراض من از کارهای شدید و طاقت فرسای که به خاطر ما انجام میدهد، لبخند زده و میگوید: هر مادری تنها آروزیش در این وضعیت این است که فرزندانش را در لباس مکتب یا در حالیکه کتابهای یکی از کورسهای آموزشی در دستهای آنها باشد، ببیند. و من هم وقتی شما را میبینم که مکتب میروید، دیگر هیچ خستگی احساس ننموده و باور میکنم که خوشبخت هستم.»
به گفتهی مهدی مادرش که به عنوان آشپز و صفا کار در خانهی یکی از آدمهای کلان این شهر، کار میکند به دلیل رنجهای که بعد از مرگ پدرس متحمل گردیده است، خیلی بزرگتر و مسنتر از هم سن و سالانش به نطر رسیده و شکسته است.
به نظر مهدی مادرش هیچ وقت نتوانسته درد از دست دادن شوهرش را فراموش نموده و یتیمی فرزندانش را نادیده بگیرد. او میگوید:
«بارها مادرم را غافلگیر نمودهام که در گوشهی نشسته و اشک میریزد. ولی به مجرد که ما را میبیند اشکهایش را پاک نموده و به بهانهی نمیخواهد بگوید که چرا گریه میکند. ولی ما میفهمیم که تنهایی و مشکلات زندگی بدون پدرم با بار سنگین مصارف خانه و هزینهی درسهای ما او را به گریه وا داشته و طاقتش را از بین برده است.»
مهدی هیچ خاطرهی از پدرش ندارد به گفتهی خودش تا از زندگی یادش میآید، پدرش را از دست داده بوده و تنها مادر و دو خواهرش را داشته است. زیرا وقتی پدرش را نظامیان و تفنگ بدوشان طالب از منطقه علی چپن، شهر مزار شریف گرفته و با لت و کوب جانش را گرفته بودند، او فقط هفت ماه عمر داشت.
مهدی از مادرسپش خبر شده است که پدرش چگونه، در کجا و توسط کیها کشته شده است. در حقیقت خاطرات مهدی از پدرش، چیزی بیشتر از یک تصویر نیست که در دیوار اتاقش به چشم میخورد.
اما خاطرههای مهدی از روزگار بیپدری و رنجهای دایمی مادر و چشمان منتظر خواهران، آنچنان درد آور است که یادی از هر لحظه لحظهی این زندگی، اشک را در چشمان او حقله داده و عقده در گلویش ایجاد میکند. جملاتی را که مهدی در ابراز احساساتش از این وضعیت به من میگفت به خوبی بیاد میآورم.
«نمیتوانم کسانی را که مرا از داشتن پدر محروم نمودهاند، ببخشم. وقتی اشکها و گریههای خواهرانم را بیاد میآورم دلم میخواهد هیچ کودکی وضعیت ما را نداشته باشد. دلم میخواهد همهی بچهها و دخترهای دنیا پدر ومادرشان را در کنارشان داشته و از وجود آنها لذت ببرند. دلم میخواهد هیچ مادری مثل مادر من رنج نبرده و عذاب نکشد و دلم میخواهد هیچ پسری شاهد اشکهای مادرش نبوده و مثل من، عذاب نکشد. دلم میخواهد جنگها پایان یافته و همهی ادمها، بدون ترس از کشته شدن پدران شان زندگی نمایند.»
وبلاكي كه از آن باز ديد مي كنيد، يكي از صفحاتي است كه هميشه در تلاش انعكاس واقعيت هايي از نقض حقوق بشر در افغانستان بوده و توسط محمد عطيم "بشارت" نوشته و مديريت ميشود.